مرده متحرک
هوا نیمه روشن بود که از پله های مترو بالا می اومدم، از در خروجی مترو که بیرون اومدم، چند تا بچه دست فروش دوره ام کردن و اصرار به اینکه ازشون چیزی بخرم، من که منگ و بی حوصله بودم، بی توجه از کنارشون گذشتم و شروع به قدم زدن در درازای خیابون کردم. هر چه می رفتم مسیر به انتها نمی رسید. سر چهارراه اول اومدم از خیابون رد شم که دیدم ماشینی شروع به بوق زدن کرد و ترمز زد، به خودم که اومدم دیدم فاصله ام با ماشین کمتر از ده سانت بود. به عقب برگشتم، راننده ماشین سرش رو از شیشه بیرون آورد و فحش و ناسزا به جونم بست، منم که بی خیال دنیا انگار که کَرَم پا پس کشیدم و پشت چراغ ایستادم تا سبز بشه، در همین حین متوجه پیرمردی در کنارم شدم که با عصای سفیدش هر مانعی رو نشونه می ره تا بفهمه که جای امنی برای قدم بعدی می تونه پیدا کنه یا نه، که ناخواسته به سمتش رفتم و دستش و گرفتم و از خیابون ردش کردم. ازم تشکر کرد و منم رو بهش کردم و گفتم؛ اگه من هم جای تو بودم یک نفر حتماً پشت یه چراغ قرمز بود که دستمو بگیرِ، پس نیازی به تشکر نیست، دست توی جیبهام کردم و به قدم زدن ادامه دادم، از جلوی فروشگاههای بزرگ و پر زرق و برق رد می شدم که صدایی توجهم و به خودش جلب کرد، از توی یک لباس فروشی بود که صدای جِق- جِق می اومد بی اراده صورتم رو به شیشه ویترین چسبوندم و شروع به تماشای توی مغازه کردم. دوباره صدا رو شنیدم جِق- جِق صدا از کفشهای کودکی بود که تازه راه رفتن رو یاد گرفته بود و با شادی تموم از این سو به اون سو می دوید، لبخند روی لبام نقش بست، یادم نیست آخرین باری که لبخند زدم کی بود، این اواخر خنده دارترین موضوعاتم لبخند به صورتم
نمی آورد. شده بودم یه آدم عبوس که هیچ چیز و هیچ کس و نمی پذیره. کودک به من نگاه کرد و خندید، از صدای خندش متوجه شدم که اونقدر صورتم رو به شیشه چسبونده بودم که دماغم پخ شده بود روی شیشه ویترین و شبیه دلقکای توی سیرک شده بودم و باعث خنده اون بچه، به حرکت افتادم، توی خیابون مدام به اطرافم نگاه می کردم، عده زیادی از آدما بودن که سرخوش و شاد راه می رفتند. هر طرف سر می چرخوندم بودن، چقدر آدم دورو برم بود و حتی یکیشون آشنا به نظر نمی رسید. همین طور قدم می زدم که زنی رو با وضعی غیر طبیعی دیدم، مدل لباس و آرایشش انگار با بقیه فرق می کرد. گوشه خیابون ایستاده بود و این پا و اون پا می کرد و کمی جلوتر از اون یه ماشین آخرین مدل ایستاده بود و فلاشراشو روشن کرده بود و کمی دنده عقب گرفت، حالت و رفتار اون زن برام عجیب بود، چهره اش مشوش بود، شروع کرد به صحبت با راننده، یه کم جلوتر رفتم حالا دیگه صداشونو می شنیدم که در مورد عدد و رقم بود، یه معامله داشت صورت می گرفت و زن داشت چونه می زد، انقدر برام جالب شده بود که ایستادم و گوش دادم، می خواستم ببینم تو این معامله حرف کدومشون به کُرسی می شینه، مثِ اینکه دیگه به نتیجه رسیده بودن چون در ماشین باز شد و زن کنار راننده نشست و با اون همراه شد، اشک توی چشمام حلقه زد. از پلشتی آدمها، از اینکه از جسمت بهره می کشی تا روحت رو آروم کنی، تا به خواسته هات برسی، چه سرمایه گذاری کثیفی. به راه خودم ادامه دادم، همینطور که قدم می زدم پام به یه کتاب برخورد کرد و کتاب به سمت جوی آب پرت شد. دورو برم رو نگاه کردم تا ببینم چی بود و مال کی، که دیدم پسر بچه ای به سمت کتاب اومد و برش داشت و با عصبانیت به من نگاه کرد. ازش عذر خواهی کردم و اون به سمت پله پشت مغازه رفت و پشت یه وزنه نشست. کنار وزنه اش فال حافظ و کتابای درسیش بود که داشت تکالیفشو انجام می داد. که نگاهش با من تلاقی کرد و چشم در چشم من شد. چه غروری توی چشماش موج می زد و نگاهش به مفهومِ اینکه به وَزنِت نیازمندم، رفتم روی وَزنَش ایستادم، عقربه وزنه روی 64 مونده بود و با دیدنش فهمیدم که توی این چند وقت حدود 4 کیلو کم کرده بودم یه یک ماهی بود که درست و دَرمون غذا نمی خوردم، رنگ و روم خیلی پریده بود و تکیده شده بودم. از روی وزنه اومدم پایین دست توی جیبم کردم و یه پونصدی درآوردم و بش دادم، ازم گرفت و بقیه اش رو بهم برگردوند. بهش گفتم بقیه اش باشه برای خودت،گفت نه، پس ازم فال بخر، احساس کردم با این حرکتم به مردی بزرگ و با شکوه توهین کردم، سرم رو به نشونه تاسف چند بارتکون دادم و ازش عذرخواهی کردم. با یه لبخند تلخ گفت ایرادی نداره جعبه فالش رو آورد بالا، نیت کن و بردار- فکر کردم – نیت ؟؟؟؟ من که نیتی نداشتم. انقدر بی هدف و بی مقصد بودم که حتی به یک ثانیه بعدمم فکر نمی کردم، فال و از میون دستهای زبر و خشنش بیرون کشیدم. پاکت رو باز نکرده توی جیبم گذاشتم، چون دیگه چیزی برای شنیدن وجود نداشت، من حتی منتظر نشونه یا معجزه ای نبودم. وقتی صبح دیروز با تنها بهانه زیستنم وداع کردم، احساس مرگ رو درونم زنده کرده بودم، همینطور که از پسرک دور می شدم براش دستی تکون دادم و پشت به اون و سرنوشتش به راه افتادم، همش توی سرم بلوا بود صداهای تکراری تو گوشم نجوا می کرد چرا– برای چی – همش سوالهایی بود، بی جواب، هر چی کنکاش می کردم جواب منطقی و در خور حالم برای توجیه خودم بدم، چیزی پیدا نمی کردم. خیلی منگ بودم، مثه آدمای طبیعی راه نمی رفتم تِلو تِلو می خوردم، شبیه آدمای مست و پاتیل شده بودم همش اثر داروهایی بود که شب گذشته مشت مشت خورده بودم تا دیگه نیازی به راه رفتن، خندیدن، گریه کردن، فکر کردن و آلوده کردن هوا با نفسهای مسموم و پر از کفرم نداشته باشم. مُنتِها از بدی روزگار تو آخرین لحظات یکی از دوستام متوجه شده بود و منو به بیمارستان رسونده بود. هنوز حلقم درد می کنه انقدر که مایعات جورواجور خوردم و بالا آوردم. داشتن مِعدَم رو شستشو می دادن، منم منگ و عصبانی روی تخت دراز کشیده بودم و هر کاری که بهم می گفتن انجام می دادم خیلی عصبانی بودم، آخه قرار بود دیگه تو این ساعت همه چی تموم شده باشه ولی از بداقبالی، من هنوز نفس می کشیدم و مثلاً زنده بودم. بعد یه اقایی با لباسهای سفید اومدو من و مشاوره کرد، توی تمام کلماتش یک مفهوم موج می زد، که باید زیست، نه اینکه به دلخواه، بلکه محکوم بودن به زیستن رو باید پذیرفت. منم که گیج بودم و از تکرار این اراجیف خسته، برای اینکه زودتر دست از سرم برداره اَلَکی سرم رو به نشونه تایید تکون می دادم، تا شاید افاضاتشون زودتر ته بکشه و خفه شه، تا منم برم به حال خودم بمیرم، هوا گرگ و میش شده بود و رو به روشنی می رفت، فکر می کنم سحر بود، که از بیمارستان بیرون اومدیم و نزدیک ماشین شده بودیم، در رو باز کرد و گفت بشین بریم، ازش متنفر شده بودم، حتی میلی به نگاه کردنش نداشتم، ولی اون بادی به غبغبش انداخته بود که انگار فرشته نجات من بودِ و زندگی دوباره به من هدیه داده. لابد پیش خودشم به این فکر می کرد که من باید شکرگزارش باشم و ازش تشکر و قدردانی کنم. اما با اینکه کلی شاکی بودم، یه کم بهش حق دادم، ولی توی دلم کلی بهش فحش دادم. مطمئنم که اگه می شنید و می فهمید چی توی سَرِ من می گذر از کرده خودش پشیمون می شد. در ماشین رو محکم بستم و گفتم باهات نمی آم. با تعجب و دل نگرانی گفت تو با این حالت جایی نمی تونی بری، چِرت نگو، بشین بریم خونه ما یه کم استراحت کن بهتر که شدی هر جا خواستی برو، داشت حرفاشو ادامه می داد که بدون اینکه جوابشو بدم پشت بهش کردم و راه افتادم. بیچاره فرشته نجات، هِی منو صدا کرد و جوابی نشنید. منم از اون موقع تا حالا که دیگه غروب شده، داشتم خیابونا رو بی هدف گز می کردم. ایستادم، درک درستی نداشتم، انگار تو برزخ راه می رفتم، نمی دونستم هنوز زنده ام یا اینکه مُردم، مغز سرم سوزن سوزن می شد و ضعف می رفت، چشمام یه کم تار شده بود دنبال تابلوی خیابون رو در و دیوارا می گشتم. اخه نمی دونستم تو کدوم منطقه و خیابونم، البته چه اهمیتی می تونست داشته باشه. به راهم ادامه دادم که به یه ساختمون نیمه کار رسیدم که صدای قهقهه های چند تا کارگر از توش می اومد پیش خودم گفتم خوش به حالشون چقدر الکی خوشن، زیر ساختمون ایستادم و به آخرین طبقش نگاه کردم، بنای بلندی بود، سرم رو انداختم پایین و رفتم توی ساختمون، هر طبقه ای رو که بالا می رفتم می شمردم یک، دو، سه، ...... بیست می خواستم بدونم وقتی اون بالا می رسم چقدر از آدمایی که اون پایینن بالاترم، احساس فتح رو برام زنده می کرد. هر چند که دیگه چه فرقی می کنه تو فاتح باشی یا نباشی، وقتی که دیگه به فتح چیزی نمی ری و قصد برافراشتن پرچمی بر بلندای خواسته هات رو نداری، دیگه به پشت بومِ ساختمون رسیده بودم، نفس نفس می زدم، کمی نشستم، از صبح تا حالا حتی یک ثانیه هم ننشسته بودم، یه کم که حالم جا اومد، بلند شدم. از این بالا چقدر شهر بی در و پیکر و بزرگ به نظر می رسید پر از چراغای رنگ و وارنگ ولی با این همه نورم چهره واقعی آدمای غبارگرفته رو نمی شه دید، انگار بازم روشنایی کَمِ، آدما در تحرک بودن، بی توجه به هم، من هیچ وقت نفهمیدم که دنبال چی می گردن، انقدر سرو صدا می کنن و پرهیاهو رفتار می کنن که آدم فکر می کنه بزرگترین مسائل جهان رو دارن حل می کنن، اما دریغ از انجام کوچکترین کار مفید، یهو بی دلیل قهقهه زدم، مثِ خُلا شده بودم، اخه آدم وقتی در برابر هر سوالی جوابی در خُور نداشته باشه آخرش به کجا ختم می شه؟ آخر عاقبتش یه جورایی میشه من.شروع کردم به دوره کردن سالها و ماهها و هفته ها و روزها چقدر مزخرف گذشته بود و تو تمومشون یه آدم پیدا نمی کردی که تو رو بخاطر خودت بخواد نه بخاطر خودش و خودخواهیاش، و جالب تر از اون اینه که روزتو هفته کنی و هفتتو ماه و ماه تو سال بدون اینکه بفهمی کی برای خودت زندگی کردی. پس من تو این روزا کجا بودم؟ گم شده بودم؟ و حتی کسی تلاش به پیدا کردنم نکرده بود. جلوتر و جلوتر می رفتم به لبه باریک پشت بوم که دیوارها به انتها می رسید، رسیده بودم. به زمین نگاهی انداختم، ارتفاع زیاد بود روی زمین رو دو تا لامپ کوچیک روشن کرده بود. اونجا پر از مصالح ساختمونی بود، همینطور که نگاه می کردم احساس معلق بودن بهم دست داد. دیدم لبه دیوار ایستادم، چه مرز نازکی بین بودن و رفتن وجود داره! حالا دیگه کافیه یه قدم به عقب برگردم، تا به زندگی نکبت گذشته ام ادامه بدم و با یک قدم به جلو یه خط بطلان روی سِجِلَم بکشم. دستام رو باز کردم و نفسای عمیق کشیدم و هوای گَند گرفته این اسمون سیاه رو توی ریه هام دادم ...