"اعتراف"
در دو تیله براق قهوه ای رنگ چه خاموش نشسته است رازهای این همه سال؛ و تو رنج برده ای و دم بَر نیاوردی، چرا با خود این همه بیگانه ای، چرا با من این همه با فاصله ای، در آغوشت جایی برای گریز نیست- امن ترین جای این جهان است آغوشت، برای من که خسته از این جاده های پر پیچ و خم با کوله باری از نافرجامی در غروبی دلمرده که از عالم و آدم بیزارم بسویش می آیم.
تنها بهانه من، تو بِسان قطعه گمشده وجودم می مانی، وقتی که هستی - هستم
سر بر سینه ات که می گذارم می شنوم، یک بار نه، که هزاران بارگله هایت را از رفتنم و از بازگشتنم، گویی گله ای در وجودت بسان زخمی مانده که یارای درمانش را ندارم و هر چه از حریم و درونم دفاع می کنم این گله با من ستیز می کند و امانم را می بُرد. اینکه نمی توانم واقعیت خود را به تو که ذهنت زخم خورده اشتباهات من است بشناسانم. در چشمهای من بنگر، جز تصویر زیبای تو درآن هیچ نیست، در پس ذهن من یاد و خاطره ای نیست، همه چیز در من مرده است. باور کن که یگانه تر از تو یار نیست، تو را می ستایم که مرا هرآنچه بودم پذیرفتی
گاه تلخ و گاه گَس
