تبليغاتX
حریق باد

حریق باد

"اعتراف"

در دو تیله براق قهوه ای رنگ چه خاموش نشسته است رازهای این همه سال؛ و تو رنج برده ای و دم بَر نیاوردی، چرا با خود این همه بیگانه ای، چرا با من این همه با فاصله ای، در آغوشت جایی برای گریز نیست- امن ترین جای این جهان است آغوشت، برای من که خسته از این جاده های پر پیچ و خم با کوله باری از نافرجامی در غروبی دلمرده که از عالم و آدم بیزارم بسویش می آیم.

تنها بهانه من، تو بِسان قطعه گمشده وجودم می مانی، وقتی که هستی - هستم

سر بر سینه ات که می گذارم می شنوم، یک بار نه، که هزاران بارگله هایت را از رفتنم و از بازگشتنم، گویی گله ای در وجودت بسان زخمی مانده که یارای درمانش را ندارم و هر چه از حریم و درونم دفاع می کنم این گله با من ستیز می کند و امانم را می بُرد. اینکه نمی توانم واقعیت خود را به تو که ذهنت زخم خورده اشتباهات من است بشناسانم. در چشمهای من بنگر، جز تصویر زیبای تو درآن هیچ نیست، در پس ذهن من یاد و خاطره ای نیست، همه چیز در من مرده است. باور کن که یگانه تر از تو یار نیست، تو را می ستایم که مرا هرآنچه بودم پذیرفتی

گاه تلخ و گاه گَس 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/12ساعت 12:14  توسط Mary  | 

رقصان می گذرم از آستانه اجبار

                                شادمانه و شاکر

                                                                     " شاملو"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/22ساعت 14:49  توسط Mary  | 

رفتن و نماندن - مسئله این است

بودن - نیمه بودن فاجعه است و خاموش زیستن خود درد؛ لب از لب باز نمی کند آنکه من می دانم درونش به درد آغشته است و خود را متهم می نامد- متهم ردیف اول؛ در دادگاهی که قاضی اش منم! حکمی صادر نمی کنم. زیرا که حکم را متهم صادر می کند - پیش از من اجرا می کند – پیش از آنکه من بدانم

 بسان همیشه

.

 بی چک و چونه سر می نهد به تیغ آغشته به حسرت های دیرینه

من کجای این بازی ام ! ؟

یکی به من بگوید.

کسی که با او نفس کشیده ام- کسی که با او خندیده ام – گریسته ام

چگونه نابودش کنم؟

.

این منصفانه نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/16ساعت 11:23  توسط Mary  | 

عشق من

آب ها لنز مورب دارن

آدمو واروونه ثبتش می كنن

عکسمون توی برکه تا ابد موندنیه

رنگی یا سیاه سفید؟

من سیاه و تو سفید

"حسین پناهی"

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/15ساعت 14:0  توسط Mary  | 

بدرود

 

آن که باید می رفت - نرفت

هنوز هم هست

عطرش

نگاهش

شعرهایش

 

آنکه باید می مرد - مرد

قامتش 

 افکارش

 عشقش

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/08ساعت 11:47  توسط Mary  | 

من از اینجا خواهم رفت

و فرقی هم نمی کند که فانوس داشته باشم یا نه ...

کسی که می گریزد از گم شدن نمی ترسد

اینجا جای عجیبی است

هر کس شلیک می کند خودش کشته می شود...!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/03ساعت 0:10  توسط Mary  | 

از اين ساز ناكوك

نجاتم بده ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/11ساعت 23:51  توسط Mary  | 

سینه ام را

آماج تردیدهایت کردم 

 .

بی امان شلیک کردی

 .

آویزان ماندن

معلق

میان دل و عقل

بر دارِ خاطرات

مانند تردیدهایت

 .

هنوز نیمه جانم

هنوز ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/18ساعت 21:8  توسط Mary  | 

در میان شیار خطوط کف دستهای من، گم شده است

چیزی - حرفی - یادی

و شاید هم یاری!

دستهایم را بسوی کولی گلگون گونه ای می گشایم

تا شاید

چیزی - حرفی - یادی

و شاید هم از یاری

برایم سخن بگوید

 

چقدر گیج است.

توان خواندن ندارد .

در کف دستهای من، در میان خطوط گره خورده منحنی

نمی تواند بیابد

تو را - او را

و شاید عشق را

دستانم را مشت می کنم

از وحشت بی حرمت شدن

پشت بر کولی، رو به راه، دشنام بر لب، گام می نهم به راهی که به من هر زمان می گوید

بیــــــا ...

+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/05ساعت 20:25  توسط Mary  | 

وقتي پروانه عشق، در تاری بيفتد كه عنكبوتش سير باشد؛ تازه قصه زندگي آغاز شده است. زيرا ديگر نه مي‌تواند پرواز كند، نه بميرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/12ساعت 13:25  توسط Mary  |